•نوامبر 23, 2009 • 3 دیدگاه

راستی من هنوز خودمو معرفی نکرده‌ام. من نرگس هستم, یک دانشجوی پی اچ دی توی کانادا. ممممم دیگه چی باید بگم؟ فکر کنم بهتره هر موقع بقیه‌اش یادم اومد کم کم بگم.

اما امروز. همین الان از پیش استادم اومدم. میتینگ داشتم باهاشون. هر موقع از پیش استاد برمی‌گردم, کلی انگیزه و انرژی دارم. انگار میخوام همه کارهای عقب افتادم, همه پروژه‌ها, تکلیفها, … رو همون شب انجام بدم. انگار همه چی به نظرم آسون میشه. اما…. اما حیف که این حس یک ساعت بیشتر طول نمی‌کشه. بعدش دوباره میشم همون دختر بد که می‌خواد برگرده ایران, که تکلیفاش سخته, زندگی تنهایی براش سخته, خلاصه همه چی سخته دیگه L

استادم گفت که اینجا بخاطر کمبود نور آفتاب خطر افسردگی زیاده و باید حواستو جمع کنی, گفت با انجمن ایرانیها بیشتر در ارتباط باش, هفته‌ای حداقل یک روز رو تفریح کن. بعدشم کلی در مورد زمان دانشجویی خودش برام حرف زد. خلاصه میتینگ امروز تفریحی شد برای خودش :D

راستی یه چیز جالب, اون یک ساعت طلایی که گفتم تموم شد ;)

بچه‌ها من کلی ذوق دارم که نطراتتون رو در مورد شعرهای مامانم بدونم. میخوام این دفعه که زنگ میزنم, بهشون بگم که دوستام شعراشونو خوندن و نظر دادن.

خوب و خوش باشین :)

 

 

•نوامبر 22, 2009 • نوشتن دیدگاه

دو تا از شعرهای مامان خوبم:

آمد دوباره باران                این بار در بهاران

تا گل کند درختان             با رنگهای الوان

با شور و شوق و شادی     همراه با قناری

ماها رویم هر سو             بین گلای خوشبو

 —————–

باران که قل قل آمد           بر سبزه و گل آمد

قلبها رو کرده شادان          نعمت شود فراوان

•نوامبر 22, 2009 • نوشتن دیدگاه

سلام به همه اونهایی که امیدوارم این وبلاگو بخونن و منو از دظرات قشنگشون بهره مند کنن.
راستش هدف من از نوشتن این وبلاگ اینه که تا حدودی تنهاییامو پر کنم و حرفهایی که نمیتونم برای هیچ کس دیگه بگم برای شما دوستای عزیزم بگم. حرفهای شما رو بشنوم و خلاصه سعی کنم دوست خوبی براتون باشم.
گاهی شعرهایی اینجا مینویسم که شعرهای مادرمه؛ یکی از بزرگترین امیدها و دلخوشیهای من توی دیار غربت :) .
امیدوارم که به زودی یه عالمه دوست خوب پیدا کنم.

 
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.